|
وقتی که افکارم هرز می روند... از دیوار تنم بالا... من می مانم و ذهنی خالی از حرف...! ذهنی خالی... خالی از هر چیز... خالی از افکار.... خالی از اجسام... وقتی که افکارم هرز می روند... چگونه می توان نوشت...؟ وقتی که من هرز می روم...؟! ... .. . ! *: تا حالا خدا رو حس کردی؟ با هر قدمت؟؟؟؟؟ تا حالا شده هیچکی نباشه فقط خودش باشه؟! خیلی حال می ده.... **: تا حالا شده خالی بشی؟ پشتش پر بشی؟ بعد بترسی مبادا دوباره خالی شی؟؟؟ ***: تا حالا شده بشه؟! ****: عمرا اگه کسی بفهمه قبلی یعنی چی! اگه بفهمه که دیگه خود خودمه!
بسته دست های من... به ابر های آسمان... دوخته پاهای من ... به این زمین سرد و بی بهار... این تنم... این تن همیشه بی کسم... هم مسیر جاده ای است... جاده ای به نام زندگی... ... .. . ! *: امروز دارم می رم سراغ یه نفر واسم دعا کنین بهم اوکی بده **: بابت غیبت دو هفته ای هم شرمنده کمی درگیر بودم ***: حالم اصلا خوب نیست! بازم برمی گرده به * اول! دعا کنین! خیلی زیاد!
باز کن پنجره را ...! پا به خیابان بگذار ... کمی از آیینه ها را به خیالت بسپار ... دل به آن خانه ی متروک نبند ... - کوله ات را بردار ... - در را بگشا ...! و برون آی از آن پیله ی سرد ... باز کن پنجره را ...! - رخت بر بند ...- و سفر کن ، به بهاری که در اندیشه ی توست ... به نگاهی که پر از بودن توست ... باز کن پنجره را ...! چشم بی تاب تو عشقی به بلندای زمان می خواهد ... تن پژمرده ی تو ، بستری نرم ، به اندازه ی گل می خواهد ... باز کن پنجره را ...! - بالها را بگشا ...!- پر پرواز دلت را ، به نگاهم بسپار ... در را بگشا ...! دل از این کلبه ی متروک بگیر ... شوق پرواز به بالت بسپار ... باز کن پنجره را...! - باز کن ...!- ... .. . ! پ. ن: ۵/۶/۱۳۸۷ - سه شنبه - ۸:۰۰ شب... پ.ن ۲: حذف شد
|
About![]()
من به بی پناهی …
Home
|