تبليغاتX
خطوط شکسته ی یک ذهن

خطوط شکسته ی یک ذهن

...چشم های من...این جزیره ها که در تصرف غم است...

 

آنها که می مانند ...

همیشه یک روز رفته اند ...

تا که امروز مانده اند ...

 

شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ...

شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ...

شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ...

و شاید برای خوشبختی ...

خوشبختی مگر چیست ...؟

جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ...

غرق لذت می کند ...؟

 

گاهی باید رفت ...

تا بتوان ماند ...

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ...

می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم ...

می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم ...

می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم ...

می هواهم ثانیه های زیبا داشته باشم ...

از زندگی  ...

که مرا  ...

غرق در لذت کنند ...

گاهی باید رفت ...

تا بتوان باقی ماند  ...

 

·         رفتن از اینجا ســـــــــــــخـــــــــــــتــــــــــــــــــه... اما باید برم

به همون دلیل که نوشتم ...

 برای اینکه کنکور وقتی برای وبلاگ دوست داشنی ام

نمی ذاره! اینجا دیگه آپ نمی شه تا تیر 88 !

بعد از کنکور ... اگر ( به توان هزار) وقت کنم ،

 حتما می آم مطالب دوست داشتی تونو می خوونم...

 

دلم برای اولین دوستی که اینجا پیدا کردم منم مجنون

 تنگ می شه

برای ساده

برای ق ه و ه ی ت ل خ

برای ذهن چسبناک

برای فیلسوف احمق

برای کفتار صفت

 برای سارا

برای من!

برای لوکو

برای دخترک

برای ام.ام واسه نظر های قشنگش

برای خیلی های دیگه که نمی شه تک تک نام برد...

دنیای قشنگی بود اینجا کنار شما...

امیدوارم همه کنکوری ها با هم قبول شیم

و بریم دانشگاه بعد برگردیم

و همدیگه رو فراموش نکنیم...

 

»»اینجا نوشته های من کودکانه می مانند««

»»در دنیای بزرگسال های ««

»»با دو رنگ««

»»نوشته ها عادی««

»»علامت ها قرمز ««

 

برای خداحافظی غیر منتظره ام

 معذرت نمی خوام!

خب پیش می آد دیگه!

 

به قول سهراب " باید امشب بروم "

 

تا درودی دیگر...

                       

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت17:22توسط جمجمه | |

 

اعتراف می کنم ...

اعتـــراف مـــی کنم ...

هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی ...

زیر چشمی به آسمان تاریک نگاه می کنم ...

و به چراغ های ریزش زل می زنم ...

شاید تو را میان آنها ...

دوباره ببینم ...

اعـــــــتــــــــــراف مــــــــــی کـــــــــنــــــم ...

هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی ...

بوی تو و نفس هایت را ...

و تمام خاطرات را ...

با تــمام وجـود ...

داخل ریه هایم می کشم ...

و بازدم ها را قورت می دهــــم ...

تــــــــا بـــیـــــــــرون نـــــــــرونــــــــد ...

نه خاطــــــــراتــــــت ، و نه افـــــکـــــــارت ...

اعـــتــــــــراف مــــی کــــــنـــــــــم ...

هنوز هـــــم شـب های پاییزی ...

تو را می کــــِـــــشــــم ...

اعتراف می کنــــم ...

کـــه هنــــــوز ...

هنوز هم شبهای پاییزی ...

به تـــــو و بـه نـــگاه تـــو معتـــادم ...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت11:52توسط جمجمه | |

 

می دانی ...

احســاســـــاتم ایـــن بــــار درد نمــی کنند ...

نــــم کشیده است ...

انگار برای گفتن چیزی ندارد ...

هر چه صدایـــش می کنم ساکــت است ...

با هیـــچ کدام از این عابر ها کاری ندارد ...

شاید مریـــض شده اند ...

تو هیـــچ دکتری می شناسی؟ ...

نه ...! اصـــلا بی خیال! این طوری بهتر است ...

وقتی ساکـــت یک گوشه بنشیند و مزاحمتــی ایجاد نکند ...

خیـــالم راحت تر است ...

بهتر می توانـــم به آینده فکر کنم ... بدون هیـــــــــچ احـــــســـــــاســــــــی ...

می دانی ...

افکارم ورم نکرده اند ...

گره خورده اند ...

گاهی فکر های زیادی هست که منتظرند نوبتــشـــان شود ...

ولی من هیچ اولیتی برایشان ندارم ...

همه با هم در ســرم می پیچند و یک دفـعــــــــه ...

گره می خورند ...

به هر حـــال امروز یک عالــمه حـــس شـیــرین دارم ...

می تـــرســـم همه را با هم بخورم  ...

مبـــادا دلم را بزند ...

بهتـــر است جیره بندی شان کنم ...

هـــشــــت ماه وقت لازم دارم تا تمام این شیرینی ها را بخورم ...

نگران نباش سعی می کنم مریض نشوم ...

مراقبم ...

تــــــــــو با من بــــــــاش ...

و سعی کن ، دردســــری درست نکنی ...

تا مجبور شوم مثل آشغال پرتت کنم بیرون ...

آخر می دانی ...

احســـاســــاتـــم نــــــم کشـــیـــده ...

می دانــــــی که ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت12:1توسط جمجمه | |