تبليغاتX
خطوط شکسته ی یک ذهن - bone 16

خطوط شکسته ی یک ذهن

...چشم های من...این جزیره ها که در تصرف غم است...

 

فکر کن ۱۹ مهر است! روز تولدت در سال ۶۸ !

ساعت هم دقیقا ۵:۵۱عصر، با صدای اذان! ساعت تولدت!

 

حتی مورچه ها هم در گوشه ی اتاقم قدم نمی زنند ...

اتاق هم مثل همیشه سرش شلوغ ...!

تازه کشف کرده ام دیگر نمی توانم برای عصبانیت

یا ناراحتی

راه بروم !

حتما باید بنشینم ... حتما باید در اتاق خودم بنشینم و فکر کنم ...

روی تختم

تخت که نه! روی افکاری که همه را شب ها می خوابانم

تا صبح ها با من همراه نشوند

سرم را به دیوار نارنجی اتاق تکیه می دهم

سعی می کنم پشت پرده ی آبی که از برکت وجود حیاط سبز هم هست

ببینم...

سیگار روی لبهایم جان می دهد ...

نه! سیگار ژستی است که همه دارند !

می خواهم ژست هایم هم متفاوت باشد

هیچ کس در تنهایی هایش اسمارتیز نمی خورد!

پس من می خورم!

فکر می کنم...

یک نفر گفت وقتی وبلاگت را دیدم

از نقطه ها و علامت های قرمزت کلی خندیدم!

مثل بچه های اول دبستانی!

گفتم شاید چون من تو بچگی ام گیر کردم

اما شما ها نه!

گفت شاید!

حرفم را پس می گیرم!

اگر من بچه ام.... چرا مثل بچه ها شاد نیستم؟!

چرا دیگر نمی خندم...؟!

چرا می خواهم مچ روزگار را باز کنم؟!

مگر بچه ها می فهمند فرق گل یا پوچ را؟!

فقط بازی می کنند و می خندند!

بعد فکر می کنم ...

اگر بچه نیستم ... چرا گاهی بی دلیل می خندم؟!

چرا مثل بچه ها محکم و مقاوم ادامه می دهم ،

بی آنکه اهمیت بدهم قبلا چه بر من گذشته؟!

گیر کرده ام ...اشک می ریزم...

نه! اشک دیگر کهنه شده!

اشک به چشمانم می آد... می ریزد...

اما من می خندم!!!

فکر می کنم ...

چندی پیش یکی از دوستان سابقم گفت

تو پر از تضادی؟!

گفتم چرا؟!

گفت این یک قانون روان شناسی است !

کسی که دیوار های اتاقش نارنجی است ،

و وسایلش آبی دو رنگ متضاد

خودش هم متضاد است

راست می گفت! من دختر متضادی هستم

به خاطر اتفاقات خوب اشک می ریزم

اما بعد اتفاقات بد خیلـــــــــی می خندم!

شاید خوب و بد را در کودکی اشتباه یاد گرفته ام!

همه بزرگ تر که می شوند بهتر می فهمند

بهتر درک می کنند

بهتر می شناسند

بهتر تشخیص می دهند

اما من ...

کمتر می فهمم دورم چه می گذرد !

کمتر دیگران را درک می کنم

کمتر احساساتم را تشخیص می دهم!

- این مورد آخر را مطمئنم!!!

کمتر احساساتم را تشخیص می دهم-

فکر می کنم ...

خدایا ؟! 19 سال پیش ...

با چه انگیزه ای نطفه ی مرا بستی؟!

که حالا احساس اسیر دست های باد شده ام؟!

اسیر جاذبه های یک مرداب !

که حالا احساس کنم اطرافیانم آنقدر آشغال اند

که قلبم تبدیل به سطل زباله شده؟!

انگیزه ات چه بود

که حالا باید هر چه به تولدم نزدیک تر می شوم

غمگین تر می شوم؟!

 

* تولدم مبارک! می خوام imagine کنم جمعه بعد تولدم خدا همه گناه هام رو بخشیده.

می خوام فکر کنم من هم مثل یه بچه که به دنیا می آد پاکم! شاید این طوری بتونم ادامه بدم!

بلاخره یه روز باید این توهم رو بزنم که خدا منو بخشیده که حالم خوب شه. درمون شم... بعد...

بشینم گند کاری های این 19 سال رو جمع کنم!

** نکته ی دوم اینه که دارم توی یه وبلاگ دیگه می نویسم! دختران باکره

تفاوتی در سبک نوشته هام نیست! تفاوت توی موضوع

فرقش اینه که اونجا می خوام از دنیای دو نفره ام بگم ... اینجا همون دنیای یه نفره ام !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت14:13توسط جمجمه | |