تبليغاتX
خطوط شکسته ی یک ذهن - bone 21

خطوط شکسته ی یک ذهن

...چشم های من...این جزیره ها که در تصرف غم است...

 

آنها که می مانند ...

همیشه یک روز رفته اند ...

تا که امروز مانده اند ...

 

شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ...

شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ...

شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ...

و شاید برای خوشبختی ...

خوشبختی مگر چیست ...؟

جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ...

غرق لذت می کند ...؟

 

گاهی باید رفت ...

تا بتوان ماند ...

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ...

می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم ...

می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم ...

می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم ...

می هواهم ثانیه های زیبا داشته باشم ...

از زندگی  ...

که مرا  ...

غرق در لذت کنند ...

گاهی باید رفت ...

تا بتوان باقی ماند  ...

 

·         رفتن از اینجا ســـــــــــــخـــــــــــــتــــــــــــــــــه... اما باید برم

به همون دلیل که نوشتم ...

 برای اینکه کنکور وقتی برای وبلاگ دوست داشنی ام

نمی ذاره! اینجا دیگه آپ نمی شه تا تیر 88 !

بعد از کنکور ... اگر ( به توان هزار) وقت کنم ،

 حتما می آم مطالب دوست داشتی تونو می خوونم...

 

دلم برای اولین دوستی که اینجا پیدا کردم منم مجنون

 تنگ می شه

برای ساده

برای ق ه و ه ی ت ل خ

برای ذهن چسبناک

برای فیلسوف احمق

برای کفتار صفت

 برای سارا

برای من!

برای لوکو

برای دخترک

برای ام.ام واسه نظر های قشنگش

برای خیلی های دیگه که نمی شه تک تک نام برد...

دنیای قشنگی بود اینجا کنار شما...

امیدوارم همه کنکوری ها با هم قبول شیم

و بریم دانشگاه بعد برگردیم

و همدیگه رو فراموش نکنیم...

 

»»اینجا نوشته های من کودکانه می مانند««

»»در دنیای بزرگسال های ««

»»با دو رنگ««

»»نوشته ها عادی««

»»علامت ها قرمز ««

 

برای خداحافظی غیر منتظره ام

 معذرت نمی خوام!

خب پیش می آد دیگه!

 

به قول سهراب " باید امشب بروم "

 

تا درودی دیگر...

                       

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت17:22توسط جمجمه | |