|
گفته بودم آنها که می مانند همیشه یک روز رفته اند تا امروز مانده اند... گفته بودم می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم... گفته بودم می روم برای پیدا کردن خوشبختی... و حالا برگشته ام بعد از ماه ها و روزها تلاش... بعد از خستگی ها... اشکها ... دلتنگی ها... به قول مصدق من صدا می زنم: آی!... باز کن پنجره، باز آمده ام! من پس از رفتن ها رفتن ها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم می رفتم و صبوری مرا، کوه ، تحسین می کرد من اگر سوی تو برمی گردم دست من خالی نیست کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم من صدا می زنم: آاااای! باز کن پنجره را... و حالا من برگشتم...من برگشتم...و اینجا دوباره می نویسم...
|
About![]()
من به بی پناهی …
Home
|